من فراموشکار نیستم

من تو را باور دارم
تو از نسل انسانی
شاید نگاهم به گونه ای دیگر باشد
اما باورت دارم

در انتظار رسیدن بهار
من مردانه به انتظار تو خواهم نشست 
تا با رسالتم عهدی دوباره ببندم
باور کن  باورت دارم
نه به خاطر احتیاجاتم
بلکه به این خاطر که تو همزادی خوب برایم بوده ای
تو نیز از نسل انسانی هستی
که خدا
بارها و بارها
در گوشم بشارت رسیدن تو را داده است.

پیام

من از بازار خرید میکنم

تو را می بینم و هر شب این قصه تکرار می شود که خاستن

را باور نمیکنی

دوست داشتنی ترین لحظه ام  از خدا جدا نخواهد بود

دارم و هیچ گاه فراموشش نمیکنم

باورت را از جاذبه می گیرم همانی که هیچ گاه فکرش از ذهن بیرون نخواهد رفت

نمی شود از ازدهام گریخت نکند به اشتهای دوست داشتنم شک کرده باشی

 اما برگها هنوز زمین نریخته اند

آینده برای من خواب های زیادی دیده است

ثابت می کند. وقتی که می گویم همانی هستم که گفته ام

.. این شعر واژه های بیشمار دارد کافی

... همانی را بخوانی که در ابتدا ها نوشته ام

 

 

احساس تازه

کلمات حرمت ها را می شکنند

من اینگونه احساس می کنم

پس با زبان بی زبانی

که گاه فریادمعرفت است

و گاهی پر از ناگفته ها

ساده اما صادقانه میگویم دوستت دارم

این تازه ترین احساسم بود

دستم کوتاه است

از عادت کردن به درد دوریت

ترانه های دوریت را به اینده می سپارم

خانه همین جاست

وقتی از دیروز میگویم

و از افعال ماضی استفاده می کنم

احساسات ماضی به سراغم نمی آیند

می گویند ترکیب آن احساس با زمان حال و احساسی که اکنون برایت ایجاد شده است را نوستالوژی می نامند

بگذار هر چه می خواهند بنامند

من میمانم و می نالم

از زمان که می گذرد

از من که نمانده ام

و از طبیعتی که رقاص زمان است

وقتی از گذشته میگویم

یاد پائیز بیشتر به سراغم می آید

وغروبش

از دلتنگیهایش حرفی نمی زنم

از برگهایی که می رقصند تا همانند طبیعت و انسانهای همین دنیا بازیجه ی عنصری بی رحم به نام زمان باشند

از زمان نا لانم

نمی ماند منتظر آدم نمی شود

اما هر چه هست برای همه هست

اما از زمانه نا لانم

من زمانه را

ترکیب احساسات انسانهایش با گذشت زمان از گذشته تا آینده می نامم

فرهنگ می نامم

هر چند فرهنگ نیست

و چیز دیگری است

آری از زمانه نالانم

از انسانهایی که گذشته ام را رقم زده اند

از آنهایی که سرمشقم بودند

از آنهایی که روزی از آنها متنفر بودم واکنون نمی دانم در خاطراتم چه بر سرشان بیاورم

از باران هایی که خیسم کردند

از شلاق هایی که مرا نوشتند و چه بد هم نوشتند

از درختی که دستم به سیبش نمی رسید

از روزهایی که میلی به درس خواندن نداشتم وخواندم

از دلهره ی عجیبی که از برف داشتم

از تاریکی هایی که تنهایی وقتی همراهشان می بود زجر آور تر می شد

از اشک هایم که برای آخرین بار از چشمانم جاری شده اند

از برادرم که شهید شد و چقدر زود گذاشت وگذشت

ازخوابی که هر بار می بینم

از فریادی که می زدم اما کسی صدایم را نمی شنید

از کودکانی که دستم را به عنوان دوستی فشار دادند

و از کودکانی که دل سیر مراکتک می زدند

از زخم هایی که از خانواده ام پنهان می کردم

از نمرات امتحاناتم که روی ناپلئون را هم سفید می کردند

و از غربتی که در کنار آشنایانم می کشم

از دوستی هایی که لیاقتشان را ندارم

فاش می گویم

روزگار را دوست ندارم

از زمانه ای که این همه تعریف برایم دارد نالانم

از آینده می ترسم

و شک دارم

ابراهیم وار شک دارم

اما هیچ گاه ابراهیم نخواهم شد

نه بتی خواهدشکست

و نه شکی به یقین بدل خواهد شد

این تاریخ نیست این آینده ای است که تاریخ خواهد شد

بی مهابا می نویسم

و از نوشتن بی مهابایم هم دلگیرم

.

.

.

هر چه که باشد

همین جا ایستاده ام

دلگرم به تپش قلبم

و به سعادتی که نصیبم خواهد شد

هر کجا که باشم

خانه ام همین جا است

در زمین

در این نقطه از زمین که هویت یافته ام

دلگیرانه می نویسم

اما همیشه از آینده و اتفاقاتش دلبرانه سخن می رانم

اگر از آینده بنویسم

 

 

گوش کن  فقط بخوان

درد درد است

از درد می گویم که سلامتی را خود احساس کنید

از شلوغی می گویم که خلوتتان دنج تر شود

از بی کسی می گویم که همیشه سایه یک چشم بالای سرتان را احساس کنید

از غربت می گویم که بدانید چیز هایی که دارید خوشبختی هستند

از غرور می گویم که عادل بودن را زودتر یادبگیرید

از خودم می گویم که خودتان را بشناسید

از شمامی گویم که دیگران را خوب بشناسید

با چشمانم حرف می زنم

هر چند که آن را خوب یاد نگرفته ام

شما با چشمهایتان قضاوت نکنید

و سخت می گویم که راحت بشنوید

من ( همه ی انسان ها )

در آغازی که احساس بود آفریده شده ام

در امتدادی که عشق بود گام برداشتم

در شبی که فردایش روز بود با خورشید عهد اخوت بسته ام

و ....

الیباقی فردا

انجماد گرم

پر گار خیس تنهایی

و دایره ای که اتفاق می افتد

رمز عبوری که به خلوتت لطمه می زند

و یک دل دریایی

طوفانی و سهمگین

غارتگر بی آر خوابیده در تنهایی مطلق یک انجماد

گرم از طلوع یک ایده ی نو

و دل آشوب از پوزخند های بیجای زمان

رفتاری که به نسبت گرم است

سلطه بی چون چرا  را آرزو دارد و خبر خوش را

به قطب برده اند

می گویند در آن جا هیچ کس تنها زنده نمی ماند

چاره ها همه از گرمای خورشید حرف می زنند

و کاسه چمچاره در دست کودکی که احساسش را با فروختن دسته گلی پر می کند

شکلی نو از آسیب

و این مرد تنها

سبک ترین احساس را نسبت به معبودش دارد

زود اوج می گیرد و

و وقتی دیر می شود گم میشود

همانجا

آنجایی که به رسالت نویدش داده اند

رد پای گرگ گرسنه در خیابانهای شلوغ

و ( مرد یا زن) زخمی در هشتمین بارگاه خدا

.

.

.

لبریز از احساس است 

تو پر از تمام گرمای گرسنگی

و یخبندان احساس

زیر گرسنگی خط کشیدم

و آن را با جنون معاوضه کرده ام

 او از این معامله راضی تر است

تا ...

.

.

.

هدیه ها یکی یکی از انسان گرفته می شود

تاامروزی تر شویم

جایی برای نگه داشتن هدیه های خوبت ندارم

و در تمام نمازهایی که نخوانده ام

التماس را

عشق را

و تک جرعه باقی مانده از امید زمینیم را از تو خواسته ام

دلم دریایی نیست

در دریایت غرق می شود

اما دستش را دراز نمی کند

می گفت شاید سر اب باشد

و توهم آخرین هدیه ما بین سلامتی و جنون

بگذریم قصه های تلخ

گوشهای سرد را به خود مجذوب می کند

و من 

اشتهای سیری ناپذیر یک گرگ را ندارم

زود می روم

دیر می رسم

و این تمام داستان ....

کنایه

سرمست از تمامی تحیر های هیجان انگیزی که از احساسم گرفته ام

ناکامی را به بدترین شکل احساس می کنم

گویی سوء تفاهمی عمیق اتفاق افتاده است

من باور ندارم

من کنار تمام رنگ حاشیه های بزرگ زندگیم

مردانه ایستاده ام

اما من مرد نیستم

مردی که تنها باشد مرد نیست

من همیشه باافتخار تنهایی هایم را به رخ دیگران کشیده ام

نکندآخر کار این تنهایی ها کار دستم دهد

یکی دلم رابشکند

یکی دستم را

ویکی نا امیدم کند

بگذار تنهاترین کسی باشم که غرورش را فدای تنها نبودنش کرده است

حال میگویم

می گویم و می بالم و فریادمی زنم

می ترسم

نکند به انتهای کار نزدیکم

جایی که زمانی آرزویش را داشته ام

پلید بودن نگاهم در آینه آزارم داد

آینه را شکستم

و به تعداد ریزه های آینه پلیدی بر من چیره شد

تا تمام کنایه های پرورش یافته در درونم را

در آینه ببینم

شوخی می کنی

اگر بگویی نمی شناسمت

خوب ببین

خوب بشکاف

خوب ببند

یادت باشد اجساد خوب می فهمند که تنهایی یعنی چه

من زنده

من حیران

و من گند زنده نمی خواهم

وقتی که نفس می کشم تنهایی را احساس کنم

کنایه

سرمست از تمامی تحیر های هیجان انگیزی که از احساسم گرفته ام

ناکامی را به بدترین شکل احساس می کنم

گویی سوء تفاهمی عمیق اتفاق افتاده است

من باور ندارم

من کنار تمام رنگ حاشیه های بزرگ زندگیم

مردانه ایستاده ام

اما من مرد نیستم

مردی که تنها باشد مرد نیست

من همیشه باافتخار تنهایی هایم را به رخ دیگران کشیده ام

نکندآخر کار این تنهایی ها کار دستم دهد

یکی دلم رابشکند

یکی دستم را

ویکی نا امیدم کند

بگذار تنهاترین کسی باشم که غرورش را فدای تنها نبودنش کرده است

حال میگویم

می گویم و می بالم و فریادمی زنم

می ترسم

نکند به انتهای کار نزدیکم

جایی که زمانی آرزویش را داشته ام

پلید بودن نگاهم در آینه آزارم داد

آینه را شکستم

و به تعداد ریزه های آینه پلیدی بر من چیره شد

تا تمام کنایه های پرورش یافته در درونم را

در آینه ببینم

شوخی می کنی

اگر بگویی نمی شناسمت

خوب ببین

خوب بشکاف

خوب ببند

یادت باشد اجساد خوب می فهمند که تنهایی یعنی چه

من زنده

من حیران

و من بهت زده  زنده نمی خواهم بمانم  

وقتی که نفس می کشم تنهایی را احساس کنم

کنایه

سرمست از تمامی تحیر های هیجان انگیزی که از احساسم گرفته ام

ناکامی را به بدترین شکل احساس می کنم

گویی سوء تفاهمی عمیق اتفاق افتاده است

من باور ندارم

من کنار تمام رنگ حاشیه های بزرگ زندگیم

مردانه ایستاده ام

اما من مرد نیستم

مردی که تنها باشد مرد نیست

من همیشه باافتخار تنهایی هایم را به رخ دیگران کشیده ام

نکندآخر کار این تنهایی ها کار دستم دهد

یکی دلم رابشکند

یکی دستم را

ویکی نا امیدم کند

بگذار تنهاترین کسی باشم که غرورش را فدای تنها نبودنش کرده است

حال میگویم

می گویم و می بالم و فریادمی زنم

می ترسم

نکند به انتهای کار نزدیکم

جایی که زمانی آرزویش را داشته ام

پلید بودن نگاهم در آینه آزارم داد

آینه را شکستم

و به تعداد ریزه های آینه پلیدی بر من چیره شد

تا تمام کنایه های پرورش یافته در درونم را

در آینه ببینم

شوخی می کنی

اگر بگویی نمی شناسمت

خوب ببین

خوب بشکاف

خوب ببند

یادت باشد اجساد خوب می فهمند که تنهایی یعنی چه

من زنده

من حیران

و من گند زنده نمی خواهم

وقتی که نفس می کشم تنهایی را احساس کنم

در نوشته شدن ها غرق شدم

در ادبیاتی که قید و بند رابرایم ارمغان داشته است

دچار مجهولات شده ام

در اجتماعی که زبان حرف اول را می زند

و هویت هر کسی را هجاهای خارج شده از حنجره ها تشکیل می دهند

زندگی با قلبی تپنده که ذات همه چیز را مفهوم وجودیش می داند سخت می شود

اما انسان هستیم

انسانی که بزرگترین استعدادش سازگاریش است

پس محکوم به بودن هستیم

حتی با بهانه های نیم روزی

نیم ساعتی وگاهی هم کمتر از اینها

نفسم  هن و هن کنان خستگیم را زوزه می کشد

نمی دانم آیا گرگی در من است

غرور

تاج تمام عیار غرور

در برهوت تنهایی و واماندگی بیخودی خودش

همانند رقاصی هزار ساله می رقصد

گویی زاده شده است که بشکند

همه چیز را

شکسته شده در خلوت

زجه می زنیم

خدای را می طلبیم

و انتظار معجزه را هم داریم

احمقانه تر اینکه

بیشتر هم می خواهیم

دست و دلباز می شویم

و به ظهور خود در صحنه ای متمرکز می شویم که وجود ندارد

حماقت خود را نشان می دهیم

تا نشانه شویم

هنوز به دل بستگی هایمان عادت نکرده ایم

من

غمگینم

« چونان پیر زنی که آخرین سربازی که از جنگ بر می گردد پسرش نیست» .

اما زندگی در جریان است

هنوز هم امیدواری درکار است

معجزه شاید به آن سبکی نباشد که قیامتی کند

تشری کوتاه به اعتمادمان کافیست

کافیست خدا باشد

می دانی که چه می گویم

لبخند بزن

همین کافیست که بدانم می دانی

ب

سلا م

سلامِ مرا دوباره بخوان

سلامم را از تاریخ گذشته

از روزهای برفی و سرد در تپه ی تنهایی

از دور دست ها و

خیالات

دوباره بخوان

سلامم رنگ می بازد وقتی

به جوابی که برایش وعده داده ام دست نمی یابد دلش می شکند

دلم می گیرد اگر سلامم بمیرد

آشنایی این چنین طعنه دار برایم قصه می گفت

انسان هستی باش

ضعیف هستی باش

 خدا تو را طفیلی برای هیچ کس نیافرید

و چقدر دروغ می گفت

خودش هم باورش بود که راست می گفت

دلم می گیرد

سلامم را گم کرده ام

در انتهای راه روهای تنهایی کسی هست که به سلامم

جوابی دهد

زنده نخواهم ماند

امیدوار به سر زندگی ریه هایم نیستم

امیدی نیست

کجای کار

در کدامین روز

به کدامین گناه

چشم هایم را بسته ای

 در یا را برایم کنار بگذارید

کوهها نگرانم می کنند

آسمان سر گرم بازی با بازیچه هایش است

همیشه هم دروغ می گوید

رنگ سرخ خونم به کبودی می زند

شکستگه بودنش را قرنها پیش برایم نامه زده بود

دلم پر از راز هایی است که کلیدی جز نام تو ندارند

و تو

بی وفا تر از همیشه در بهار

باز هم گل نمی دهی

حتی زنبوری را که برایت امید دارد نا امید می کنی.

 

سکوت

می پرسم اسمت چیست

سکوت می کند

می پرسم از کجا آمده ای

سکوت می کند

می پرسم راهت چیست

سکوت می کند

می پرسم از خودت بگو بگذار نادانیم از تو به اندازه ی سکوتت نباشد

سکوت می کند

می پرسم چه باید بپرسم تا سکوتت را بشکنی

سکوت می کند

می پرسم دلت گرفته

سکوت می کند

می پرسم و می پرسم و می پرسم

و باز هم همچنان سکوت می کند

اعصابم دیگر تحمل نگاهش را ندارد

گویی با من حرف می زند اما من نمی فهمم

بلند می شوم چند قدمی راه می روم و بر می گردم و دوباره جلویش می نشینم  و با عصبانیت می پرسم اسمت چیست از کجا آمده و ....

باز هم سکوت می کند

رویم را بر می گردانم

چند لحظه ی بعد دستی شانه هایم را تکان می دهد

بر می گردم

می بینم روی یک تکه کاغذ نوشته

تو که هستی ؟؟؟؟

 

و و  و و و و و و و وو

از میان تمام های ناتمامی که از دور و از نزدیک و از طایفه های کوچک و بزرگ و نیاز های بیشتر بشری و تنهایی هایی که از اجتماع سرچشمه می گرفتند و رازهایی که با کد های خاکستری رمز گذاری شده و نفس هایی به اندازه یک کلمه که با دوربین های مدار بسته در کنار دیوار به هم چسبیده و دو اتاق کنار هم که هیچ شباهتی به هم ندارند و روشنایی های شهری که چارلی چاپلین فریاد می زند و حس غربت یک پدر خوانده و میز های شکسته یک مدرسه ابتدایی قدیمی و شاهزاده هایی که حسادت را با تمام وجود احساس می کنند و رودهایی که به دریا نمی رسند و خیابانهای بدون خط کشی شده و نت زیبای یک آهنگ قدیمی از یک یک شنبه ی غم انگیز و مطالبی که هنوز شروع نشده از پایان حرف می زنند و عینک های دودی که چشمان با احساس را نیز نور گیری می کنند دستگش چرمی که گرما را در درون رگها حسار می کند هر چند که جسم واقعیش را نتوانسته حفظ کند و غلطک خودکاری که جوهری برای ایفای نقشش ندارد و عقل که از خود باوری به انجماد می رسد و اورانیوم های غنی شده ای که به کاری نمی آیند گوشه ی دیوارهایی که انرژی خالص را در خود محبوس می کنند و چشمهایی که هر دو طرف خیابان را کنجکاوانه جستجو می کند و کفش هایی که به خاطر دروغ یک انسان حس حقارت ناب بودن را ندارند و انسان و انسانهایی که هم بد هستند و خوب هم زشت هستند و زیبا هم ضعیف هستند و قوی هم می میرند و می میرانند.

صبح سر كار

عصر دلتنگي

ظهر خيره ماندن به در

شب اشك آه تنهايي و توهمي كه فايده اي ندارد

غروب ضرباني كه به شدت گلوله به افكارت برخورد مي كنند

تا مهر تاكيدي بر تنهايي هايت زده باشند

هنوز هم انتظار مي كشي ؟

هنگام راه رفتن در راهرويي كه خاطره هايت را زنده مي كند

تو در حال ساختن هستي

ساختن خاطره هايي كه در آينده اتفاق مي افتند و تو

التماس گونه از خدا چيزي مي خواهي كه ......

سخت قدم بر مي داري

هنوز انتظار كشيدن را ترجيح مي دهي

از سر كار كه بر مي گردي

قيافه مي گيري و

چهره ي آدمهايي را به خود مي گيري كه

مشغوليت زياد باعث اعصاب خورديت شده اند

به خانه كه مي رسي مصمم قدم بر ميداري

درست بر خلاف تنهايي هايي كه داشته اي

هنوز هم خوب حرف مي زني

هنوز هم خبر نداري

يا اينكه خودت را به بي خبري زده اي

در هر ارتباطي كه با ديگران داري

بازي كردن را فراموش نمي كني

مي دانم نمي خواهي درونت آشكار شود

نمي خواهي تنها موجوديت ارزشمند زندگيت به خطر بيفتد

اما مي خواهي

مي خواهي حتي لحظاتي هم كه شده بي آبرو باشي

سنگ باشي

حتي گاهي نمي خواهي كه بفهمي

و اين سخت است

هنوز هم انتظار كشيدن را دوست داري ؟

به كدامين واژه تراكم احساسات از دست رفته ات را

براي قلبت توجيه كنم

مي دانم

هر شكستن قصه اي دارد

يادم هم نمي رود

متنفر هم نمي شوم

فراموش هم نمي كنم هنوز خوب بودن يك اصل است

نه اينكه خوب باشم

اما هنوز هم در حركتي به سر مي برم كه تا قله فاصله اي بعيد را نظاره گر هستم

اما دوست دارم

و خوشبختم

خوشبختم كه

قله اي براي فقح كردن برايم باقي مانده

با همه ي دار و ندار هايم زندگي خواهم كرد

با همه ي بهانه ها و علت هايم

با همه كاستي هايي كه به رخم كشيدند و من ........

من هنوز هم انتظار كشيدن را انتخاب مي كنم

در كنار تمام رودهاي آرامي كه كنارشان آرامش را احساس كرده ام

تو اگر رودخانه هم نباشي

اما پيش تو آرامترينم

هنوز هم انتظار كشيدن را دوست دارم

چون علتي را كه برايش لازم است را هر روز نماز وار و عبادت وار تكرار مي كنم

هر چند به تكرار بد قلب هستم

اما اگر براي تنها علت زندگيم باشد

به آن هم تن در خواهم داد .

 

حسرت نیاز

در همین راستا

از ابتدای خلقت

از روز اول

از نخستین گناه

حسرت را پشت به پشت

به خاطر انسانیت دور ریخته شده ام

همدم با نفس کشیدنم

همگام با قدم های سستم

و همراه با اظطراب چیزهایی که شاید داشته باشم و از دست بدهم

خوب یا بد در نزدیکی اتفاقات روز مرگی احساس می کردم

رمز و راز

جادو و جمبل

دعا و احساسی که به تاریخی بودن شباهتی بی چونو چرا دارد

همانند مرغان آسمان بر آسمان افکارم سیطره افکنده اند

من

نه

ما

در دره ای مشرف به دره ی ارزوها

و اقتباس گرفته شده از رودهای پر آب نیاز

و چشمهایی که هر لحظه

و هر ثانیه از تکامل حرف می زنند را

به تاریکی غرور و به نا امیدی دستهایی که در مرداب زندگی

با تار و پودشان مرگ را احساس می کنند

و چرا هایی که همانند فرشته مرگ ترسناک هستند

نه خود مرگ

به ابد می کشانیم

شاید

و باید ..........

من هنوز هم به ریشخند عوام

به ترحم خواص

و به انگیزه ی خودم بدبین هستم

در سایه های استراحت گاه هیولای زمان

بیشترین سهم را از خدا خواسته ام

این میل اشتیاقی را برایم  زاییده است

که همه و همه از نشانه ای به نام

و عداوتی سخت

و چنگی نابرابر برایم سخنرانی می کنند

و چشم امید ما دستهایی هستند که بسیار دور می نمایند

نمی دانم در کجای زندگیم اشتباه کرده ام ؟

شاید اصلا راه درستی را نرفته ام که اشتباهی هم در کار باشد

بماند

من با همین درد

دست و پنچه نرم می کنم

تا وقتی ناقوس مرگ

به ازدهام افکاری پایان دهد

که

آنهم در دنیایی دیگر

فقط و فقط

التماس و حسرت را برایم در برش خوابانده باشد

 

 

اتفاق بزرگ

در همین نزدیکی

اختیار دار زدن احساساتم را از دست داده ام

بریده بریده کلماتی را تکرار می کنم که کلمه نیستند

هجاهایی از دوست داشتن هستند

بیشتر دور می شوم و دلم تنگتر می شود

از نگاه تمام تفسیر گران عشق دور مانده ام

بیگانه می خواندم

وبیگانه نیز هستم

با احساسی غلیظ برای بودن د ر کنار تمام تو هم که شده

باورهایم را دور می ریزم

گویی اعجابی جدید رخ می دهد

گویی خدا باز

در لا به لای تمام اتفاقات بدی که برایم افتاده

دوباره اتفاقی، اتفاقی می آفریند

من دیگر تحمل از دست دادن چیزی دیگر را ندارم

ندارم و نمی توانم د اشته باشم

چیزی به این اندازه بزرگ را در زندگیم تجربه نکرده بودم 

و بزرگ بودن را

که چقدر خوب است.

دلگیر که می شوم (((((( سفارشی))))))

روز یا شب فرقی نمی کند

وقتی دلم بگیرد می گیرد

گاهی می دانم

و گاهی بر بی دلیل بودنش نیز غصه می خورم

دلم که میگیرد

می روم به آشیانه ی تنهاییم

و از آن لذت می برم که هنوز هم جایی برای تنها شدنم هست

و ناخود آگاه تشکر می کنم

که خدا هنوز تنهایم نگذاشته است.

دلگیر که می شوم

سکوت کردن را ترجیح می دهم

چون دوست دارم صدای قلبم را بشنوم

می خواهم او از ناگفته هایش بگوید و بگوید که چرا

می دانم

می دانم که اگر او به زبان آید حرفهای زیادی برای گفتن دارد

او می آید

اما حرفی نمی زند

شاید اعتقادش این است که ....

سکوت پر از ناگفته هاست.

شاید هم من هنوز بزرگ نشده ام که بشنوم

و شاید او می گوید اما گوشهایم آنقدر خاکی شده اند که نمی شنوند

و شاید خودم  خود خواسته ناشنیده می گیرمش

و شاید های دیگر

دلم که می گیرد

بیشتر از هر زمان دیگر مهم می شوم

خود خواه می شوم

از زمین و زمان گلایه می کنم

و از اجباری که شاید اجبار نباشد گله مند می شوم

دلم که میگیرد

سرخ نمی شوم

پریشان نمی شوم

بد اخلاق نمی شوم

اما ..

همیشه نگاهی هست که مرا باز یابد

نگاهی که از ابتدای اجبار ابتدایی ام

با من بوده

کسی که یکی از رگهای قلبش می باشم

او ناگفته تمام من را می داند

تمام من ِ تمام داشته هایم است

او تمام داشته هایم را می داند

چون خود او تمام داشته هایم است

مادرم .........................................

زیر چتر نگاهش قرار می گیرم

زبانم سخن نمی گوید اما

قلبم فریاد می زند

و چشمانم تمام احساساتم را نشت می دهند

گویی می خواهند

به من بگویند که ...

دلم که میگیرد

نظم زمان بر هم می خورد

خوب ایراد می گیرم

چشمهایم را می بندم و آنگونه که دوست دارم

فکر می کنم

گویی با تازیانه ی وحشی

تمام افکار ساده انگارانه را شلاق می زنم

تا صدایی از اعتراض به گوشم برسد

که نمی رسد.....

دلم که بگیرد

به بیکران ها می اندیشم

با سرعتی به اندازه احساسم

می اندیشم و غرق می شوم

زاویه های اتاقم را که مرا در بر گرفته اند دیوانه وار از هم می پاشند

و من خوشحال از تخیلی که خدا به من داده

به خودش پناه می برم

دلم که میگیرد

تلخ و ترش و شیرین

و شور

و گاهی خالی از هر مزه ای می شوم

خودم جنس خودم را می شناسم

من از جنس بلور نیستم

آهنی می شوم

زنگ نمی زنم

و در هیچ کوره ای ذوب نمی شوم

دلم که میگیرد

بهانه های خوشحالیم

همچون پرستو های مهاجر

از فصل زندگیم کوچ می کنند

و کلاغانی ظاهر می شوند که بی مهابا با افکاری تلخ جولان می دهند.

دلم که میگیرد

برادر مرگ را انتظار می کشم

خواب

خواب و خواب و خواب

فاصله ای ایجاد می کند که پیدا کنم کمشده ام را

برای خلوتی دنج

انگار که ما همه گمشده هایی از نسل هم داریم

نسلی که ساخته احساساتمان است

من دنبال کسی می گردم که در من است

واقعیت که ندارد در خواب و در رویا به دنبالش می گردم

می گردم و وقتی پیدایش می کنم

غصه هایم تمام می شوند

گویی نبودنش دلیل تمام غصه هایم بوده

و من باز می دانم که برای رسیدن به بعضی چیزها باید شکست

باید خورد شد باید ...

دلم که میگیرد

می روم گوشه ی اتاق

خلوت و تنهاییم را پیدا می کنم

ساکت می نشینم

با احترام

و بدون کوچکترین تعرضی به محیط اطرافم

گویی می خواهم انقلابی را موجب شوم

دلم که میگیرد

در گوشه ای از اتاق می نشینم

و به یک زاویه خیره می مانم

گویی قرار است اتفاقی بیافتد

و من هیچ تعبیری برای آن اتفاق ندارم

++++++++++++++++++

نمی دونستم چی بنویسم چون هر کس خصوصیات خاص خودش رو داره

من اگه راجع به خلوتم می نوشتم بی مهاباتر می نوشتم

البته اگه می تونستم خلوتی پیدا کنم

نوروز و انتظار

امسال نوروز هم آمد

نوروز امروز امد

امد که بیاورد باز تنهایی های گذشته ای را که دیروز برای امروز از یادم برده بود

تنها نگاهت نمی کنم

می بینمت

می بینم که بی تفاوت تر از همیشه گوشه ای دنج نشسته ای شاید هم

من آنقدر ها خوب آدم شناس نیستم

به هر حال دیگر اعتراف کردن برایم امری عادی شده است

گوشه و کنایه ها دیگر اثری بر من ندارند

یادم رفته بود

همان مرد را که بشارتی به من داده بود

او می گفت تو خوب نیستی درست می شوی

این حرفش را قبول داشتم اما ....

نمی دانستم خوبی داشتن یعنی مسئولیت یعنی اینکه باید وقتی شادی نباید لبخند بزنی

و وقتی غمگینی نباید اشک بریزی

راستی عجب بازیگری است این خوب بودن

من که نمی خواهم یاد بگیرم

راستش را بخواهی اصلا از بازیگری زیاد خوشم نمی آید

گریه کردن ؟

راستی برای چه باید گریه کرد

زیر همان سایه هایی ایستاده ام که از شرق امده اند

اما اینجا به من لقب غربی داده اند

راستش را بخواهی خودمم هم نمی دانم کجای دنیا وایستاده ام

اما خوب می دانم چه کار دارم می کنم

من دارم انتظار می کشم !!!!!!!!!!

دیروزی امروزی

سلام

سابقا بیشتر دوستت داشتم

سابقا زیر آسمان هم باران را بهانه نمی گرفتیم

سابقا از هم دور بودیم اماخیلی نزدیک

سابقا خدا زودتر سراغمان می آمد

سابقا من از دوست داشتنی های زندگی بیشتر برایت می گفتم

سابقا سلامم راخوب جواب میدادی

سابقا بیشتر خلوت می کردی

آیا اصلا مرا یادت هست

اصلا دنبال بهانه هایم مثل گذشته می گردی

می دانی کدام بهانه ها را می گویم

بهانه های زندگی را

فکر کنم بیمار شده ای

 

ادامه نوشته

با تو به سخن می نشینم

عشق نفرت

ارتجاع احساسات زمینی

و اغتشاش شعور

بر پهنه ی بی آلایش زندگی

نور امید  که از فنا شدن سخن می راند

هدف

رابطه ای طولانی برای بقاء

و روز رستاخیز در میان اعماق زخم های چرکین شده

عشق و نفرت

ساق های خسته و منصور در این نزدیکی  داد بی دادی می زند

روز ها و شبها

من فریاد می زنم

آهای مردم

من اگر در شعرهایم نظمی ندارم

این هدفم نیست

آهای مردم این یک اتفاق بوده است

آهای مردم

خوب بدانید من در بیکران انتظار شما را خواهم کشید.

تو خوب باید بفهمی زندگی در میان همه ی همسایگانمان

حتی زمانی که انتظار می کشیدیم تا از سرکوچه پاشنه ی پاهایش را ببینیم

و تو حذف کن کلمات نغضم را در میان آخرین دیدارمان

در همین نزدیکی

شاید امشب

تمام من در تمام شبهای سیاه در درون غار حرا با او

کلمه ای به بلندای تمام فریادهای بشری

و چه خوب است که ما

زبان داریم

و من چقدر خوشحالم

که برایم محدودیتی برای گفتن و حتی انتخاب موضوع و پافشاری بر آن نیست

چه خوب است اگر بدانی که من برای تو این قصه را از نو آغاز کرده ام

من اهل همین آب و خاک برای تو از خدایی خواهم گفت که هیچ بشری

به اندازه که نه بلکه حتی به نزدیکی آن هم نرسیده است

شاید فرداها فرزندانمان در انتظار یک کلمه از

ما به دنبال همین کلمات نامناسب در میان تمام صفحاتی باشند که

زبان را دستاویزی برای پست بودنمان می دانند.

یادمان باشد

یادمان باشد که : او که زیر سایه ی دیگری راه می رود ، خودش سایه ای ندارد .

یادمان باشد که : هرروز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را .

یادمان باشد که : زخم  نیست آنچه درد می آورد ، عفونت است .
 
imagebam.com


یادمان باشد که :در حرکت همیشه افق های تازه هست .

یادمان باشد که : دست به کاری نزنم که نتوانم آنرا برای دیگران ! تعریف کنم .

یادمان باشد که : آنها که دوستشان می دارم می توانند دوستم نداشته باشند .

یادمان باشد که : حرف های کهنه از دل کهنه بر می آیند ، یادمان باشد که  که دلی نو بخرم .

یادمان باشد که : فرار راه به دخمه ای می برد برای پنهان شدن نه آزادی .

ادامه نوشته

چند تا از شعر های حسین پناهی

سیاه

 خب ..آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث
بابامه

واسه همینه که از بوق سگ تا دین روز

این کله پوکوّ میگیرم بالا

و از بی سیگاری میزنم زیر آواز

باقی در ادامه مطالب

ادامه نوشته

پشت به پشت

فریاد خشم را با نگاه حسرت

در انتهای دیوار خانه ای بزرگ

و حرکت برگهای درخت گلابی

و رنگهای گرم 

در سایه ای سرد در فصل پاییز

و پویش های مردمک چشم

در لا به لای لایه های دیواری که با آجر با لا امده اند

و حالا اجر کارشان

بریدن نگاه به دورها بود

و هیچ کس نبود که از میان ای همه ناکامی

دست به کلنگ بردارد که شاید

در درون  دستهایش

همچنان اختیار ابتدایی هنوز هم هست

و این تفکر غلت

که ما تسلیم شرایت محیطی هستیم

پشت به پشت

در افکارمان سخت نهادینه شده است

و ما بندگی تفکری را داریم

که هیچ ارتباطی با ذات ما ندارد

و ما همین هستیم

که در رابطه با ما می نویسند و

آن سوی رودها ما را شکار می کنند

۸/۷/۹۰

به نام

راز باز آدمی

این هدیه سربسته آسمانی

نمودی عجیب پیداه می کند

وقتی تو سرگرم تمام دارها وندارها هستی

از گوشه ای که در اتاق داری خوب استفاده خواهی کرد

وقتی بدانی تنهایی و تنهایی تنها یار تنهایی تو است

وقتی خوب بدانی غروب چیست

و وقتی خوب میدانی شب چقدر دراز است

در همان حال

چشمهایی تو را خوب می پایند

گویی گمکرده ای در تو دارند و

نشانه هایی برایت می فرستند

همانند غروب و شب کنج اتاق

تا بدانی

تنها تو تنها نیستی

و یکی هست که بداند تنهایی

چه مزه ای دارد و

خوبتر می داند که این حس را چگونه برایت آشکارا باز سازی کند.

تا تو به غفلت نروی که از اوهامی مانند ای کاش و اگر استفاده کنی

سلام

دیروز وقتی در کوه بودم

خوب یادم می امد

و خوب می فهمیدم

که تنهایی چیست

من در کوه تنها

تنهایی را در میان مردمانی دیدم

که به قول شریعتی " درد من زیستن در برکه نیست در د من زیستن در کنار ماهیانی است که هیچ تصوری از دریا ندارند"

و چقدر قلبم ضربانهای تنها و تنها می نوازد.

بشر امروز خوب می داند چگونه خود را

سرگرم مسائلی کند که

خریت را با حریت عوض کرده است

بشر امروز

             که  اصلا خوب نیست که بشر بنامیمش

دورنمایی از انسان را می فهمد و می بیند

غافل از اینکه برای انسان شدن چشم لازم نیست

گوش لازم نیست

کافی است ضربان قلبت را برای هماهنگ شدن با هستی که خدا افریده است

هماهنگ کنی

آنوقت به عقلت رجوع کن

تا خلق خوی اصالت انسانی را در بطن خود و در طبیعت خود

که خدا به زیبایی افریده است بفهمی

امروز که از کوه پایین هستم

بیشتر می دانم که دیروز چقدر تنها بوده ام

باور کنید همیشه یک احساس سخت بودنش را به رخت نمی کشد

که دوری کردن از او را انتخاب کنی

شاید روزی روزگاری

مجبور باشی

برای همیشه

کنار درختی بنشینی که همیشه احساست را به او می گفته ای

که حال فقط تنه ای خشک از آن به یادگار

مانده است.

تو هیچ گاه نفهمیدی

روز اول

نمی خواستم  خوب ببینمت

شب اول نخواستم خوب در ذهنم حک و حل شوی

دوست نداشتم بیشتر از فاصله دیگران به من نزدیک شوی

که شدی

و حال رسول وار رسالت دروغین عشق را

ناخودآگاهم از من طلب می کند

گویی احساسات خفته ام دوباره به رویش سبز خود برگشته اند

و گاه گاهی صدای گریه ام را از اتاق به طاق ارش می برند تا

صدایم را خود باور کنم

تاریخی بودن اخلاقم را زیر سوال برده ای که اینگونه لب به اعتراف می گشایم

غم از دست دادنت را با جان و دل قبول کرده ام که دل به دریا زده ام

نگاهت را اگر دریغ کنی 

جای حروفات عوض نمی شوند که کینی در من ایجاد شود

زیرا که من خود  دانسته وارد این وادی وهم انگیز شده ام

گاه می خندم که من ؟؟؟؟؟؟

و گاهی ناشناخته تر از گذشته جلوه گری می کنم

که حتی خودم باور به بودنم نمی کنم

و تو شاید همانی باشی

که اگر کسی بود تو بودی

و شاید این هم احساسی گذرا

برای درک بهتر آدمیانی باشد

که چه زن و چه مرد برایم حقیر بودند

و خود را قاطی این قطار ترس آور جهل می بینم

که شاید

روزی

اگر

خدا ظهور کند

من هم حد اقل  سکه ای از احساساتی را که عشق می نامند

در  کیسه خاطراتم داشته باشم

تا نظاره گر

حسادتی نباشم

که

همانند اتشفشانی عظیم

که تنها خودم را به آتش می کشد

و شاید تو

منجی باشی

شاید

پس خوب گوش کن

ا

گ

ر

 

 

باور داشتی که می توانی

شروع کن

 تا به چنگی نابرابر

بروی

شاید روزی تعظیم

کنی

اما حتما تو پیروز روز فصل

خواهی بود.

 

جملات یادگاری در کنار ناصر رشید  از خودم

خدا بودن را به خاطر تنهاییش نپذیرفتم    اما دوست دارم انسانی تنها باشم؟؟؟

آواز خواندن را دوست دارم اما دوست ندارم کسی به آواز تنهاییم گوش دهد

و دوست ندارم با آوازم تنهایی کسی را بر هم بزنم

من می توانم دنیایم را برای دیگران بزرگ کنم

اما آیا دیگران می توانند به خاطر من دنیایشان را نابود کنند.

بزرگترین درسی که از زندگی کردن آموختم این است که دیگران دیگران هستند و تو نمی شوند.

برق یک نگاه شاید عقل از کله آدم بپراند اما این احساس قطعا ابدی نیست.

روزگار خوب امتحان کرده و درس می دهد اما من هیچ وقت شاگرد خوبی نبوده ام.

از سیاهی نگاهت پیداست برقی خیره کننده در پشتش مخفی است.

هیتلر اشتباه گفت که نژادشان برتر است او هیچ وقت نفهمید که چشمانش برترین خلقت دنیایش بوده اند. زیرا اگر برتر بودند شکست نمی خوردند و اگر یادی از او باقی مانده به خاطر نگاهش بوده است.

هیچ گاه از تخیلت برای ساختن عشقت استفاده نکن زیرا بدون کوچکترین دلیلی این دنیا ویران می شود زیرا هر دوی اینها یعنی تخیل و عشق واقعی نیستند.

در میان تمام روزهای عمرم روزی را که زندگی کردم دوست دارم

سرنوشت من روزی در دستان من است و روز دیگر جلوی دیدگان من و روزی دیگر در خیالاتم.

خداوند انسان را محتاج آفرید محتاج به پرستش

و کسی که بت می پرستد بت پرست نیست

زیرا زیر مجموعه ای از خداوند را ستایش می کند

رسالت این نیست که تو باری را از دوش کسی برداری یا اینکه باری را که به دوشت است با دیگری شریک کنی

رسالت این است که نمایشی عظیم ازقدرت خدا در زمین باشی

قدرتی بی همتا و بی همانند

و تو انتخاب گر خاص هستی

با زائقه ای عجیب و غریب و سرنوشتی تحیر انگیز


 

ناصر

کسانی که به آخرت شک دارند به مانند این است که در حضور زنی به مردی و در وجود شبی به روزی شک دارند.( ناصر رشید)

خداوند انسان را موجودی پرستش گر آفریده و کسانی که خدا را پرستش نمی کنند بت پرستند.

گناه( ابراهیم ازاد)

در امتداد تمام شبهایی که

بدون تو سپری کرده بودم

تنها به هنگام نوشیدن زهر انتظار

لحظه ای ان هم به علت تلخی آن

فراموشت کرده بودم

و این بزرگترین گناه من بود.

فاصله ای در این دنیا

وقتی به تو فکر می کنم

تمام فواصل را از یاد می برم

و فریاد می زنم

نه در این دنیا

در دنیایی که خود برای خودم ساخته ام.

بی قید و شرط  برای تو فریاد می زنم

و خجالتی هم در کار نیست

وزندانی را که این دنیا برایم ساخته را

            نابود می کنم

ناچار در این دنیا

با تو فاصله ای هست تا من

اصل عشق را

در این دنیا برایمان

تنها فاصله ها هستند که مشخص می کنند

تا راحت بگویند

از تشنگی

و از وابستگی

از علت و معلوم می گویند و خوب می دانند

توجیه یعنی چه !!!!!!

من فرداهای این دنیا را ساخته ام

بعد از این را و سپس ها را در خاطر حک کرده ام

باور دارم

تنهایی

و نبود فاصله همان عشق است.

اری

وابستگی ها را با یک استاندارد می تواند تعریف کرد

وقتی من فقط خودم هستم

و وقتی می دانم من با خودم چقدر

وحشتناک و  شگنجه اور فاصله دارم

پس چه احتیاج است

به بازیگری دیگر

وقتی بازیگر های زندگی ما

بازیجه می شوند

و حتی خودشان را گم کرده اند.

مرا و امثالم من را چگونه در می یابند

و بالعکس

من در گریزم

 و خوب فریاد می زنم

و اعتراف می کنم

و چقدر زود است که از وفا و عشق و انسانیت حرف بزنیم

در حالی که هنوز سواد خواندن و حجی کردن الفبایش را خوب نمی دانیم.!!!!!!!!!!!!!!!

 

خواب ماندن

وقتی برای خواب ماندن نمانده است

هنگامه ای برای زندگی دادن نیست

رفتن یک رسالت است

ماندن خود کشی را توجیه می کند

و مرگ خیره به اعمال ما

خود را می کاود ـــــــــــــــــــ--- که چه هست.

مرگ رسالتی عمیق را در اوج خود جستجو می کند

حال آنکه نمک زندگی کردن

در زبان او

بر مرگ دیگران وابسته است.

گویی او فراموش کرده است

او از یاد برده است مرگ چیست

زیرا یک تکرار یک چیز هر قدر هم که قوی باشد

با تکرارش می میرد/

شوخی زندگی با مرگ به پایان می رسد و

شوخی دیگری آغاز می شود.

شب هنگام

هنگامی که تاریکی بر جهان چتر چیرگی اش را احاطه کرده است

نگاه پر شور یک منتظر

و التماسی نرم برای یک بوسه

تمام عمق بشر

و حتی هستی را در می نوردد

تا خوب معنی پیدا کند

و این قاتل عزیز

خوب می داند بمیراند تا مفهوم زندگی را در مرگ معنی کند

این قصه پایان می پذیرد

و فراموش می شود

و باز همانند طلوع صبح

دوباره شروع می شود

                           ................................. ادامه می یابد.

تا تناوبی احمقانه را

که قالبش را زندگی می نامیم ادامه پیدا کند

اینجاست که مرگ

خوب معنی پیدا می کند !!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و چقدر خوب شد که خدا هست

و همه چیز را درست سر جایش قرار داده است.