روز یا شب فرقی نمی کند
وقتی دلم بگیرد می گیرد
گاهی می دانم
و گاهی بر بی دلیل بودنش نیز غصه می خورم
دلم که میگیرد
می روم به آشیانه ی تنهاییم
و از آن لذت می برم که هنوز هم جایی برای تنها شدنم هست
و ناخود آگاه تشکر می کنم
که خدا هنوز تنهایم نگذاشته است.
دلگیر که می شوم
سکوت کردن را ترجیح می دهم
چون دوست دارم صدای قلبم را بشنوم
می خواهم او از ناگفته هایش بگوید و بگوید که چرا
می دانم
می دانم که اگر او به زبان آید حرفهای زیادی برای گفتن دارد
او می آید
اما حرفی نمی زند
شاید اعتقادش این است که ....
سکوت پر از ناگفته هاست.
شاید هم من هنوز بزرگ نشده ام که بشنوم
و شاید او می گوید اما گوشهایم آنقدر خاکی شده اند که نمی شنوند
و شاید خودم خود خواسته ناشنیده می گیرمش
و شاید های دیگر
دلم که می گیرد
بیشتر از هر زمان دیگر مهم می شوم
خود خواه می شوم
از زمین و زمان گلایه می کنم
و از اجباری که شاید اجبار نباشد گله مند می شوم
دلم که میگیرد
سرخ نمی شوم
پریشان نمی شوم
بد اخلاق نمی شوم
اما ..
همیشه نگاهی هست که مرا باز یابد
نگاهی که از ابتدای اجبار ابتدایی ام
با من بوده
کسی که یکی از رگهای قلبش می باشم
او ناگفته تمام من را می داند
تمام من ِ تمام داشته هایم است
او تمام داشته هایم را می داند
چون خود او تمام داشته هایم است
مادرم .........................................
زیر چتر نگاهش قرار می گیرم
زبانم سخن نمی گوید اما
قلبم فریاد می زند
و چشمانم تمام احساساتم را نشت می دهند
گویی می خواهند
به من بگویند که ...
دلم که میگیرد
نظم زمان بر هم می خورد
خوب ایراد می گیرم
چشمهایم را می بندم و آنگونه که دوست دارم
فکر می کنم
گویی با تازیانه ی وحشی
تمام افکار ساده انگارانه را شلاق می زنم
تا صدایی از اعتراض به گوشم برسد
که نمی رسد.....
دلم که بگیرد
به بیکران ها می اندیشم
با سرعتی به اندازه احساسم
می اندیشم و غرق می شوم
زاویه های اتاقم را که مرا در بر گرفته اند دیوانه وار از هم می پاشند
و من خوشحال از تخیلی که خدا به من داده
به خودش پناه می برم
دلم که میگیرد
تلخ و ترش و شیرین
و شور
و گاهی خالی از هر مزه ای می شوم
خودم جنس خودم را می شناسم
من از جنس بلور نیستم
آهنی می شوم
زنگ نمی زنم
و در هیچ کوره ای ذوب نمی شوم
دلم که میگیرد
بهانه های خوشحالیم
همچون پرستو های مهاجر
از فصل زندگیم کوچ می کنند
و کلاغانی ظاهر می شوند که بی مهابا با افکاری تلخ جولان می دهند.
دلم که میگیرد
برادر مرگ را انتظار می کشم
خواب
خواب و خواب و خواب
فاصله ای ایجاد می کند که پیدا کنم کمشده ام را
برای خلوتی دنج
انگار که ما همه گمشده هایی از نسل هم داریم
نسلی که ساخته احساساتمان است
من دنبال کسی می گردم که در من است
واقعیت که ندارد در خواب و در رویا به دنبالش می گردم
می گردم و وقتی پیدایش می کنم
غصه هایم تمام می شوند
گویی نبودنش دلیل تمام غصه هایم بوده
و من باز می دانم که برای رسیدن به بعضی چیزها باید شکست
باید خورد شد باید ...
دلم که میگیرد
می روم گوشه ی اتاق
خلوت و تنهاییم را پیدا می کنم
ساکت می نشینم
با احترام
و بدون کوچکترین تعرضی به محیط اطرافم
گویی می خواهم انقلابی را موجب شوم
دلم که میگیرد
در گوشه ای از اتاق می نشینم
و به یک زاویه خیره می مانم
گویی قرار است اتفاقی بیافتد
و من هیچ تعبیری برای آن اتفاق ندارم
++++++++++++++++++
نمی دونستم چی بنویسم چون هر کس خصوصیات خاص خودش رو داره
من اگه راجع به خلوتم می نوشتم بی مهاباتر می نوشتم
البته اگه می تونستم خلوتی پیدا کنم